...right to left...

گاهنامه سرو/ داستان کوتاه

فرهنگي،هنري

(زير نظر گروه نويسندگان)

در حياط........................نوشته؛ رهي

نسيم ملايم صبحگاهي با شاخ وبرگ سبز و جوان درختان سپيدار حياط قايم موشك بازي مي كند وهرباركه ناغافل از لاي شاخ وبرگها بيرون مي پرد صداي قهقهء ريز برگها همچون طنين پرشوروخنده كودكي فضا را پرمي كند. خنكاي مبهم صبح و سايه محو درختان را مي شود از پشت پنجره بسته اتاق هم حس كرد و گرماي تحريك كنندهء گلهاي سرخ شمعداني كه حوض وسط حياط را احاطه كرده اند؛وهمين وسوسه ها كافيست تا اتاق را واگذارم، كتابم رابردارم، گليم مستعمل اجدادي را با يك عالمه گرد وخاك روي ايوان پهن كنم ومشغول خواندن شوم.
در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست...
هنوز يك صفحه را تمام نكرده ام كه صداي مداوم و يكنواخت كلاغي چون حركات منظم يك سوهان مغزم را مي تراشد و روحم را مي آزارد!
اين نغمه گوشخراش چنان نابجاست كه اگر در اين لحظه آن پرنده احمق بد صدا به چنگم بيفتد چنان بي رحمانه به ديوار مي كوبمش كه صداي خرد شدن استخوانهايش را بگوش بشنوم.
سعي مي كنم اورا نديده بگيرم. چشمانم را دقيق تربه كتاب مي دوزم وسعي مي كنم ذهنم را متمركز كنم. همين كار را مي كنم. رديف كلمات، خطوط تيره، وعلامتهاي تعجب مسلسل وار از جلوي چشمانم عبور مي كنند. عدد يك اعلام مي كند به انتهاي صفحه رسيده ام، اما چيزي از مجموع كلمات متوجه نشده ام. دوباره بجاي اولم برمي گردم از سر مي خوانم.
در نيست
راه نيست
شب نيست...
صداي منظم قارقار قطع نمي شود. تعداد زيادي غير نظامي در اين بمب گذاري كشته ومجروح شدند... !
صداي راديوي پدرم از داخل اتاق به گوش مي رسد. ده سال است كه از اين راديوي مستعمل جز اينها چيزي به گوش نرسيده ومطمئنم كه پدرم سي سال پيشتر از اين هم چيزي بشتر از اين نشنيده است. نمي دانم چه اصراري به شنيدن مطالب تكراري دارد! درست مثل حرف زدن خودش هرچيزي را هزار بار تكرار مي كند. خودم را به آن در مي زنم ودوباره با كلمات كتاب كلنجار ميروم.
ما
بيرون زمان
ايستاده ايم
با دشنه تلخي...
كلاغ همچنان سخنراني مي كند.
دلنگ،دلنگ،دلنگ، طولاني وبلند! انگار توي استكان ريگ ريخته اند. پدر چاي شيرين رابيشتردوست دارد.
انگار با چكش به مغز من مي كوبند!... خير، نمي شود.امروزنمي شود! از اول صبح همه چيزبا من مخالف است، نه! امروز قرار نيست كتابي خوانده شود.
پيله ميكنم. بايد بخوانمش! بايد بخوانم و شروع مي كنم.
با دشنه تلخي
در گرده هاي مان
هيچ كس...!
تق! توق! تق! اين بار همسايه ديوار به ديوارمان است كه با جابجايي پيت هاي حلبي توي حياط اظهار وجود مي كند. صداي گوش خراش قار قارقطع نمي شود!
كم كم دارم به حرفهاي مادر بزرگ ايمان مي آورم:
ننه!كلاغا شومن! شگون ندارن! گوشت مردار مي خورن! نجسن! دزدن ننه! دزد!عاشق طلا وجواهرن! هر چي رو كه برق بزنه از مردم ميدزدن وميبرن پشت كوه وسر درختاي بلند توي لونه هاشون قايم مي كنند! آره ننه!
دندانهايم از غيظ با يكديگر مي جنگند!بايد بخوانم! بايد!
با دشنه تلخي
در گرده هاي مان
هيچ كس
...با هيچ كس
هورررررر.... !خدايا اين يكي ديگر چه بود!؟ نه خير امروز نمي گذارند چيزي بخوانم!
از پشت ديوار حياط دود سياهي به آسمان مي رود وصداي بوق بلندي به دنبالش...!
اصغر آقا همسايه ته كوچه است كه با ميني بوسش به سركار ميرود ولابد يكي از همسايه ها را ديده وبجاي سلام بوقي برايش زده! صداي كلاغ قطع نمي شود!
هنوز صفحهء اول هستم يكساعت است كه اينجا نشسته ام، مثل آدمهاي سست و واخورده فقط به كلمات نگاه مي كنم. شايد تابحال هر كلمه را بيش از ده بار خوانده باشم. اما معني اش را هنوز نفهميده ام.
نه! امروز نميشه! اما من مصمم! مصمم كه بخوانم! همين امروز! من از اونا لجبازترم! همين امروز، همراه اين نسيم پاك وپاي همين سپيدارهاي كهن ريشه دار.
كجا بودم؟ آهان! خب!
هيچ كس
با هيچ كس
سخن نمي گويد
كه خاموشي
به هزار زبان
در سخن است!
خ خ خ خ خ....رررر! صداي بلند تف كردن!مردي خلط بزرگي را با صداي بلند به ديوار خانه امان مي اندازد! از زير در پاهايش را مي بينم كه كشان كشان گردهء نعلين هاي چرمي نوك تيزش رابه خاك مي مالد ودامن قباي كه روي روي زمين مي كشدو رد مي شود!((_سلام عليكم حاج آقا!))
_((سلام عليكم!)) غليظ وكشدار!
چندشم مي شود! دستها يم رامحكم روي گوشهايم مي فشارم! در سكوتي مصنوعي غرق مي شوم! چرا از اول به فكرم نرسيد؟ چند سطر را مي خوانم و معني اش را هم كمابيش مي فهمم! نگاهي به كلاغ مي كنم. منقارش را پي در پي باز وبسته مي كند. حتما قارقار هم مي كند.خنده ام مي گيرد.
بگذار گلوي خودش را پاره كند! مرده خور بد تركيب! و دوباره شروع مي كنم.
در مردگان خويش
نظر مي بنديم
با طرح خنده ئي!
اما... !
اما!
يك صداي ريز و موذي! وز، وزي شبيه به صداي زنبور توي گوشم مي پيچد! كف دستهايم عرق كرده! انگار توي مغزم دزدگير كار گذاشته اند! ويك عالمه دزد! يك بوق طولاني و ممتد رشته افكارم را مي برد! نه امروز نمي شود كتابي خواند! بدمصب! امروز نمي شود چيزي خواند!
دستهايم رها مي شود! سكوت!
يك لحظه سكوت برقرار مي شود! براي لحظه اي خوشحال مي شوم! حتي كلاغ هم خاموش شده! مي خواهم ادامه بدهم كه ناگهان كلاغ شروع مي كند. قار، قار، قار... واين بار با صداي بلندتر وارتعاش وتهديد بيشتر!
اشتباه كرده ام آرامش قبل از طوفان است.
ديگر تاب نمي آورم . براي اولين بار كتاب را زمين مي گذارم؛ درحالي كه چشمم به كلاغ روي آنتن است، دستم در پي سنگي پاي سپيدار را مي كاود! قلوه سنگ درشتي به كمكم مي آيد. با غيظ در كف دست مي فشارمش! از زمين مي رويم، قد راست مي كنم. هرچه توان در بدن دارم در بازوهايم جمع مي كنم وبا نفرت وانزجار سنگ را بسوي كلاغ بدشگون پرتاب مي كنم!
جيرينگ... !
صداي خرد شدن شيشه! بسوي بالا نگاه مي كنم. لكهء سياهي در آبي آسمان آن دورترها گم مي شود. آنتن هنوز مي لرزد!
كيف مي كنم! زير لب مي گويم؛ حرومزاده بي صفت!
دلم خنك مي شود!هنوز آسمان را پي مي گيرم كه ناگهان صداي فخري خانم همسايه ديوار به ديوار به نفرين هاي گوناگون بلند مي شود!*خدا ذليلتون كنه اول صبحي! بي صاحاباي بي تربيت! درد بي درمون بگيرين الهي به حق الوالفضل العباس!
معطل نمي كنم! به درون خانه مي روم!
آخ خدا! دوباره بر مي گردم! كتابم را جا گذاشته ام! آنرا بر مي دارم وبه درون خانه مي پرم!

ماهي شب عيد......................................... ر.عارف

پدر داد زد:
((برو كنار! دست نزن! مي اندازي مي شكنيش ها...!))
عباس برادر كوچكم از جا پريد خودش را جمع وجور كرد و كنارايستاد. زهره كه دورتر ايستاده بود به كناري رفت ونشست. پدرم گفت:
(( ميگذارين تا شب عيد اين زبون بسته ها زنده باشن يانه؟!با توام عباس !مگه نگفتم اينقدر اين ماهياي بيچاره رو اذيت نكن؟اينقدر دستهاي چركت رو توي آب اين زبون بسته ها شستي كه آب شده عينهو مركب!)) عباس گفت:
((كاريشون ندارم ,دارم بهشون نون ميدم.))
وتكه نان بزرگي را كه در دستش بود نشان داد٬
:(( اينا كه توي آبه نونه آبشون تميز تميزه! نون ريختم كه بخورن.))
پدرم از جايش بلند شد سر ميز گرد و كوچكي كه گوشه اتاق بود رفت بالاي سر تنگ بلوري ايستاد و نگاهي به آن دو خط قرمز كوچك كه زير توده اي از نانهاي خيس خوردهء معلق حركت مي كردند انداخت و گفت:
((پسر مگه اين ديزيه كه اينهمه نون توش تيليت كردي؟ اينقدر نون ريختي توي شيشه كه اينا ديگه نمي تونند نفس بكشن! بيا برو نمي خواد اينقدر بهشون محبت كني! اينا دارند از سيري ميتركن!))ّ من گفتم:
((مگه اونا هم آدمن؟))پدرم نگاهي به من كرد وترش كرد٬ ولي چيزي نگفت. دوباره به عباس گفت:
((پسر اينا ماهي هستند نه مرغ كه اينهمه نون واسشون خيسوندي!))
بعد دست عباس را گرفت و با خشم اورا به كناري كشيد و گفت:
((بيا برو بشين يه گوشه اي! حتما" بايد اينهارو نفله كني تا راحت بشي؟))
عباس چند تك استارت زد، قصد داشت دانه هاي اشك را از دل مشك رها كند ولي بانگاهي كه پدرم به سرتاپايش كرد، صدايش را بريد و چيزي نگفت. به گوشه اي رفت و نشست و قيافه‌ای به خودش گرفت كه دل شمر را هم كباب مي كرد. بعد تكه ناني را كه بدست داشت به دهان برد و شروع به خوردن كرد. زهره آرام از جايش بلند شد وبه طرف كمد رفت. در كمد را باز كرد! فرياد پدر از آنسوي اتاق بلند شد:
((آهاي ! مواظب باش نزديك بود تنگو بندازي زمين! اونجا چيكار ميكني؟))
زهره ترسيد يك قدم عقب رفت و گفت :
((كاري ندارم! مي خواستم كتابمو بردارم.))
پدرم گفت:
((
همين حالا كتاب خوندت گرفته؟ اونم از همين جا؟ همين جايي كه تنگ ماهي هست. خب برو يه كتاب ديگه از يه جاي ديگه بردار!)) زهره گفت:
((خب چيكار كنم؟ كتابم توي كمده! مي خوام پيكم رو بخونم .))
پدرم گفت:
((بيا كنار خودم بهت ميدم! كدام كتاب رو ميخواي؟))
پدرم امسال يك هفته پيش از عيد دو ماهي قرمز و يك تنگ بلوري براي سفرهء هفت سين خريده بود و هروقت فرصتي گير مي آورد تعريف خريدش را مي داد ومي گفت؛(( اين ماهيهابهترين و قشنگترين ماهيهاي فروشنده بود وسري اول ماهيهايي كه براي عيد آورده اند)) و البته از سليقه خودش هم حسابي تمجيد وتحسين مي نمود. سالهاي قبل خريد همهء ملزومات سفرهء هفت سين به عهدهء مادرم بود امسال هم تمام چيدنيهاي سفره را مادر تهيه كرده بود ولي نمي دانم چطور شد كه امسال پدر خودش را قاطي معركه كرد و ماهي قرمز را همراه با تنگ بلورين خريداري كرد. دردسر هم درست از همان روزي شروع شد كه پدر اين ماهيها را به خانه آورد: هيچكس جرأت نمي كرد از فاصله پنج متري جايي كه ماهيها قرار داشتند عبور كند كه مبادا ظرف بيافتد وبشكند وهزارتومن بسوزد و به هوا برود سالهاي پيش كه مادرم ماهيها را هم مثل چيزهاي ديگر مي خريد اين همه دردسر نداشتيم و پدرم اين همه حساسيت بخرج نمي داد ولي امسال اوضاع فرق مي كرد ماهيها بجاي سرگرمي وشادي بچه ها مايهء مكافات وكتك خوردن آنها شده بودند. توي اين چند روزه پدرم هروقت عصباني مي شد مي گفت ((عجب روزگاري شده ها! دو تا ماهي قد بند انگشت رو ميدن هزارتومن! اون زمونا با هزارتومن ميشد شيش كيلو ماهي سفيد خريد!
_:((خانم اين راديو دستي منو كجا گذاشتي؟))
مادرم گفت:
((توي كيف دستي توي كمده))
وپدرم با احتياط از كنار ميز كوچك گذشت. با هزار وسواس در كمد را باز كرد كه مبادا به ميز بخورد وشيشهء عمر ديو بشكند و ماهيها نفله شوند. بعد با دقت تمام كمد را زيرو روكرد وباز داد كشيد((خانم اينجا نيست!))
_مادر گفت:
((همون جاست. كسي به وسايل تو كاري نداره. ))
پدرم گفت:
((يعني چه؟معلوم هست توي اين خونه چه خبره؟ من مي گم نيست شما ميگين هست؟))
_مادرم گفت:
((آخه كسي غير از تو جرأت داره به راديو دست بزنه؟ فقط تويي كه هميشه با اون راديو ور ميري. پريشب هم بعد از اينكه مثل هميشه برنامت رو گوش كردي اونو گذاشتي توي كيف دستي توي كمد سرجاي هميشگيش.))
پدر كه از جستجويش چيزي بدست نياورده بود رو به من وعباس كرد و گفت:
((كار كار شماست! هميشه شما هستيد كه تا چشم منو دور مي بينيد مي رين سراغ وسايل من و دار وندار منو پخش وپلا مي كنيد. مال خودتون نيست كه براش دل بسوزونيد.
يالا زود باشيد بريد راديوي منو بيارين والا پوستتونو مي كنم! هر چي فتنه توي دنيا بلند ميشه زير سر شما دوتاست!))
من گفتم:
(( من كه هيچ وقت به وسايل شما دست نمي زنم.))
عباس گفت ؛((منم همينطور!))
پدر عصباني شد. هميشه هر وقت عقلش بجايي نمي رسد عصباني مي شود. در كمد را محكم بهم زد و در كمد پايهء ميز كوچك را كشيد و شد آنچه نبايد مي شد. ظرف بلو هزار تكه شد و ماهيها رقص مرگ را اجرا كردند و دودستي توي سر و بر خودشان كوفتند. مادر از توي آشپزخانه داد زد ((چي شد؟))
زهره ناليد؛((واي!))
_ عباس دادزد: ((ماهي شيكست!))
-من شتابان گفتم: ((مامان يه كاسه آب بيار!))
پدر كه هيچوقت در مواقع اضطراري خونسرديش را از دست نمي داد به سرعت به آشپزخانه رفت و نفرين كنان كاسه اي را از آب پر كرد و دوان دوان به اتاق آمد، ماهيها را كه هنوز پرپر مي زدند و جان داشتند برداشت و توي كاسهء آب انداخت و آنرا روي ميز گذاشت وشروع كردبه داد وبيداد كردن به سر من و عباس و زهره كه مسبب اين فاجعهء هولناك بوديم، چرا كه اگر ما راديو را برنداشته بوديم و كار نكرده را انجام نداده بوديم چنين حادثه دلخراشي پيش نمي آمد نفرينهاي رنگارنگ توي فضاي اتاق پرواز مي كردند به در و ديوار مي خوردند و به سر ورويمان مي ريختند. عباس به سراغ كاسه رفت و گفت؛((اي واي ماهيهاي بدبخت مردن!))
_پدرم گفت:
((مردن؟! نمردن! كشتيشون! چيكارشون كردي؟ همين آلان زنده بودن! من رفتم آب آوردم كه نميرن! تو كشتيشون!بچه مگه مريضي؟! ظرفشون رو شكستي كم بود حالا جونشون رو هم گرفتي؟))
وتا عباس بفهمد چه شده پنبه اش حسابي زده شده بود!آژير عباس بكار افتاد و من و زهره به پناهگاه رفتيم وهركدام گوشهء امني سنگر گرفتيم. مادر سراسيمه از آشپزخانه به اتاق پريد و نداي كمك عباس مظلوم را لبيك گفت و او را از دست پدرم خلاص كرد وگفت؛ ((چيكار بچه داري ؟كشتيش! تنگو انداختي زمين حالا دق دلت رو سر بچه ها خالي مي كني؟!
_پدر گفت ؛
((اينارو تو اينجوري لوس كردي ...ها!))
وشروع كرد به غر زدن! مادر كات داد. جنازه ها راهمراه با كاسهءآب به آشپزخانه برد. پدر همچنان غر مي زد و اصول و مباني تربيت صحيح كودك را تشريح مي كرد! ناگهان جيغ مادر سخنراني پدرم را بريد. همه به طرف آشپزخانه دويديم. مادر دستش را گرفته بود و ميناليد:
((اي واي واي واي سوختم! سوختم! ))
پدر هراسان پرسيد ؛((چي شد؟))
_مادر گفت؛
((حواست كجا بود مرد؟ چرا آب جوش توي كاسهء اين زبون بسته ها ريختي ؟ از هول حليم شير آبگرم رو باز كردي!هم ماهيهاي بي زبون رو كشتي هم دست منو سوزوندي. آخ !آخ! واي دستم!))
پدر بر دل سياه شيطان حرامزاده لعنت كرد واز آشپزخانه بيرون رفت. عباس در حاليكه اشكهايش روي گونه هايش ماسيده بودگفت؛ ((بيچاره ماهيا آب پزشدند!))
زهره گفت؛
((آخيه....!))
من گفتم: ((بيچاره ها كنسرو شدند... .))



Free Hit Counter